بیست و شش
پسر گل بیست و شش ماهه ام سلام.
روی ماهت را بوسه میزنم و قدردان خدایی هستم که فرشته ای همچون تو را به ما هدیه داد.
چه زود گذشت بیست و شش ماه با تو بودن ،
، و چه زودتر ده ساله شد زندگی مشترک من و پدرت.
زندگی که تو شیرینی بخش آن بودی، و البت که شیرینترش کردی.
امروز جمعه بیست و ششم اردیبهشت است، اردیبهشتی که ده سال پیش در بیست و ششم آن من و پدرت ، با هم بودن را آغاز کردیم. در بیست و ششم آبانش به آشیانیمان رفتیم، وقتی که مادرت درست بیست ساله شد. در بیست و ششم اسفند نودش ،خانوادیمان سه نفره شد. نفر سومی که بوی بهشت میداد،
با تمام معصومیتش و گریه هایی که گوشهایمان را نوازش میداد.
و هنوز هم صدای دلنشینت آرام بخش روحم هست ای نازنینم.
- پدر: امیر علی بریم نماز جمعه؟
-امیرعلی: مامان ماز جمه، مامان ماز جمه، ...
ماز جمه یعنی نماز جمعه.
و با اصرار پسر و البت تشویق پدر، پدر و پسر راهی نماز جمعه میشوند و مادر تنبل به بهانه ی غذا پختن خانه نشین. که انشاا... مادر هم توفیق پیدا کند:-).
پسر آنقدر حرف گوش کن است که با یک اشاره از پدر از او به سر دویدن.
نا گفته نماند که پسر خیلی اووو ` رفتن را دوست میدارد.( اووو` یعنی بیرون رفتن در کلام امیرعلی آقا)
البته او خیلی پسر حرف گوش کنی هم هست مخصوصا حرف پدرانه، که انشاا... همیشه این طور باشه.













بیست و شش
