بیست و هفت ماهگی عسلم

بیست و هفت ماهگیت مبارک عسلم.
عسل مادر در حال عسل خوردن در خانه ی مان جون.
امیرعلی آقا دو سالش که تموم شده بود. تمام روابط خوانوادگی رو میگفت بجز خاله، و از آنجایی که بعد از مامان و بابا، دایی میگفت، بین خاله و دایی کوچیکه کل کله حسابی برقرار بود.
به همه ی خانم ها. اعم از آشنا و غریبه، عمه می گفت. آقایون جوان رو عمو و کمی مسن رو آقاجون(البته امیرعلی مبتکر،ابتکار به خرج داده بود و آقین دون رو جایگزین آقاجون کرده بود) صدا می کرد.
آقین دون، مان دون(مامان جون)، عمه، عمو همه رو می گفت بجز خاله. بر طبق واقعیات ادای حرف خ مشکل است و به نظر بنده هر کس این کلمه را برای خواهر مادر برگذیده دشمن خاله بوده:-)
حتی اسم خاله را هم نمی گفتی عزیزم. یک روز در محوطه خانه، دختر همسایه که هم اسم خاله بود را دیدیم. بعد از کمی با هم بودن اسم دختر کوچولوی سه ساله، که فاطمه نام بود را یاد گرفتی و او را فاطی خطاب کردی. خاله پس از شنیدن این موضوع همی بسیار ناراحت شدندی.
و بالاخره این موضوع باعث خیر شد و خاله را فاطی جون خطاب کردی، عزیزم. خاله قربونت(تکیه کلام خاله:-)
امروز که بیست و هفتم اردیبهشت هستش و ما طبق معموله دو هفته در میان چهار ،پنج روز خونه ی مان جون هستیم ( چون بابایی میره تهران ) خاله هی میگه بگو فاطی جون، و تو هی میگی حاله:-) :-) :-) .

قند عسل مادر منتظر است، منتظر دوستش، دنیز ، دختر دوست داشتنی همسایه و همبازی گه گاه امیرعلی، البته اگر مادرهای این دو بچه ی معصوم وقتی هم برای بازی بچه ها داشته باشند
و همچنان منتظر ...

البته در حالتهای مختلف انتظار با صندلهای موشی موشی که به پا کرده و به جد خردنی شده

و اینجاست که پسرک ما کاسه ی صبرش لبریز شده، و تلفن بدست جویای علت تاخیر(البته با تلفنی نامرعی)

و پاهای کوچولوی نازنینم طاقت گرما را ندارند آنهم چند روز مانده به تابستان .

و بالاخره انتظار به پایان رسید و مهمان کوچولوی ما از راه رسید، و میزبان مشغول پذیرایی از مهمان شد آنهم با بیسکوییت.

این ماشین قرمز رنگ دنیز است که در دستان پسرک ما جا خوش کرده و خود را مالک آن می داند.

در کل روز خوبی بود و به بچه ها و بطبع به مادرانشان که دلبند خود را مسرور میبینند، خوش گذشت.

پسرک نازم صبحانه خورده، در حالیکه چرخهای خانه بازیشم دستشه، کلا به وسایل چرخدار علاقه خاصی داره. اعم از ماشین، موتور، دوچرخه ...
نمی دونم تو عکس معلومه یا نه ولی این اولین باری بود که دیدم پای دلبندم کبود شده، اونم به خاطر ورجه وورجه و شیطونی عزیزکم.
وقتی هم می خوای نازتو بکشم و بغلت کنم اینطوری دستاتو باز می کنی نفسکم.


دردانه مادر همراه خرس پسر که محکم بغلش کرده.

چقدر لباس زرد به گلکم میاد، فندقی شدی واسه خودت دلبرکم.

و بالاخره امیرعلی مادر در جاده، پیش به سوی خونه بابابزرگ و مامان طاهره.
سفر بی خطر نفسکم،.




بیست و هفت ماهگی عسلم 
