بیست و پنج
بعد از ظهری یه سر رفتیم بیرون به قصد پارک بردن کاکل پسر قند عسل. بعد یه کم خرید روزانه، نزدیکای پارک خوابیدی مامانی. ما هم هی اینور برو اونور برو کردیم بلکه بیدار شی. اما نه خوابت سنگین بود. رسیدیم که خونه بیدار شدی و سرحال. دیگه خونه برو نبودی، مخصوصا که دو تا داداش همسایه امیررضا و امیرعباس رو هم که دیدی
. مامانی رفت خونه . امیرعلی و بابایی هم گردش کنان پیش داداشا. داداش کوچیکه که دو ماه از امیرعلی بزرگتره ولی در فرز بودن انگار یه پسر ۴ سالست( البته به قول بابایی
)، موتور شو داده بود تا امیرعلی سوارشه، امیرعلی ما هم که موتور ندیده
، کلی ذوق کرده بود. بابایی میگفت که دو تا داداش که فقط یازده ماه تفاوت سنی دارن(خدا به داد مادرشون برسه)
، حداقل نیم ساعته ۴ بار زمین خوردن شاد قبراق بلند میشدن(ماشاا...
). خلاصه این ماجرا برا امیرعلی ما سوژه ای شده بود که هی تعریف میکرد. مامان امیرباس(یعنی امیرعباس) ، موتور، افتاد. مامان امیرباس، موتور،.. .
بماند که بعد خونه اومدن یکی دو بار زمین خوردی، نمی دونم چشت زدن، یا خدایی ناکرده موقع زمین خوردن بچه ها خندیدی
.
چند وقت پیش موقع بیرون رفتن دیدیم که دو تا موتور دم در ورودی پارکه. امیرعلی که اونارو دید دست بردار نبود که نبود.گریه میکرد موتور، موتور. منم با خواهش و التماس و البت یع کم زور( که انشاا... مامانی رو می بخشی) بردمت تو ماشین. بعد ده دقیقه ای گریه کردن و قول بابا که یکی واست میخره، که هنوز نخریده، آروم شدی.
و این ماجرا همچنان ادامه دارد، چون آقا پسر قند عسل به ماشین و موتورو کلا وسایل نقلیه علاقه ی اساسی دارن.







بیست و پنج
