امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

سیب بهشتی من

بیست و چهار ماه با فرزندم

1393/9/12 23:51
133 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

دردانه ی مادر هر سال با سالروز تولدت بهار را به خانیمان می آوری و  یاد اولین بهار با هم بودنمان را برایمان تداعی می سازی. چه بهاری بود آن سال که تو را در آغوش داشتم و چه بهاریست امسال که در کنارم هستی ، هم پا و هم نفس و هم صحبت لحظه های تنهاییم. با وجود شیرینت دیگر تنها بودن برایم بی معنی گشته، و لحظه لحظه ی زندگیم مملو از عطر دلنشین تو. 

ای بهار زندگیم، همچون بهار، بهاری باش و دلنشین.

و باز ۲۶ اسفندی دیگر، 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد سه نفری در خانه، پسر، پدر، مادررر .

 

 

 

و کادوهای قند عسل،

 

 

اتاق قند عسل که با نزدیکی بهار، رنگی بهاری گرفته.

 

 

 قند عسل دو ساله ی من در کنا عروسک کوچول موچولوش، و مجسمه ی فرشته ی پسر که امیرعلی جان ما آن را عمو صدا میزد که دلیلش را خدا می داند و بسنیشخند

 

 

و حال یادی از چندی قبل  و تاتی رو سواری پسر.

 

 

و تولدی دیگر در خانه ی مادر جون، دم دمای عید در کنار عروسکای خوشجل موشجل خالهقهقهه

 

امیرعلی و خرس پدر ، که خرس پسر هم در خانه تشریف دارند.

 

 

اجازه گرفتن دلبند مادر،

 

 

 و ناز و ادای دلبرانه برای فوت کردن شمع، البته بماند که انرژی زیادی برای روشن و خاموش کردن این شمعها صرف کردیم ، هی روشن کردیم و هی خاموش تا پسرکمان رضایت داد  به اتمام پروژه شمع بازیخنده

 

 

 

و حال دلبندم در کنار ماشینش که کادوی تولد خانگی بود و گل پسر ما آن را ایبیدوس (اتوبوس ) می خواندسوال

 

 

 

 

این هم سفره هفت سین مامان پهن کن، که ساعتی بعد از تولد با سلیقه ی مامان امیرعلی و ضربل عجلی  چیده شد. البته آبجی ما هی می خواست طرحهای دیگه ای اجرا کنه ولی مامانی زورش بیشتر بود و یه طرح سنتی اجرا کردنیشخند

 

پسر مادر هم دمی بعد مراسم کیک خورون چرتکی زد و در لحظه تحویل سال خواب خواب بود و با هیچ ترفندی بیدار نشد. و مادر نگران از خرافاتی که هر کی لحظه تحویل سال به کاری مشغول باشه تا آخر سال بیشتر اون کارو انجام میده، مشوش تشریف داشتندقهقهه

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)