بیست و چهار ماه با فرزندم
دردانه ی مادر هر سال با سالروز تولدت بهار را به خانیمان می آوری و یاد اولین بهار با هم بودنمان را برایمان تداعی می سازی. چه بهاری بود آن سال که تو را در آغوش داشتم و چه بهاریست امسال که در کنارم هستی ، هم پا و هم نفس و هم صحبت لحظه های تنهاییم. با وجود شیرینت دیگر تنها بودن برایم بی معنی گشته، و لحظه لحظه ی زندگیم مملو از عطر دلنشین تو.
ای بهار زندگیم، همچون بهار، بهاری باش و دلنشین.
و باز ۲۶ اسفندی دیگر،









تولد سه نفری در خانه، پسر، پدر، مادررر .



و کادوهای قند عسل،

اتاق قند عسل که با نزدیکی بهار، رنگی بهاری گرفته.

قند عسل دو ساله ی من در کنا عروسک کوچول موچولوش، و مجسمه ی فرشته ی پسر که امیرعلی جان ما آن را عمو صدا میزد که دلیلش را خدا می داند و بس


و حال یادی از چندی قبل و تاتی رو سواری پسر.

و تولدی دیگر در خانه ی مادر جون، دم دمای عید در کنار عروسکای خوشجل موشجل خاله

امیرعلی و خرس پدر ، که خرس پسر هم در خانه تشریف دارند.

اجازه گرفتن دلبند مادر،

و ناز و ادای دلبرانه برای فوت کردن شمع، البته بماند که انرژی زیادی برای روشن و خاموش کردن این شمعها صرف کردیم ، هی روشن کردیم و هی خاموش تا پسرکمان رضایت داد به اتمام پروژه شمع بازی

و حال دلبندم در کنار ماشینش که کادوی تولد خانگی بود و گل پسر ما آن را ایبیدوس (اتوبوس ) می خواند
این هم سفره هفت سین مامان پهن کن، که ساعتی بعد از تولد با سلیقه ی مامان امیرعلی و ضربل عجلی چیده شد. البته آبجی ما هی می خواست طرحهای دیگه ای اجرا کنه ولی مامانی زورش بیشتر بود و یه طرح سنتی اجرا کرد

پسر مادر هم دمی بعد مراسم کیک خورون چرتکی زد و در لحظه تحویل سال خواب خواب بود و با هیچ ترفندی بیدار نشد. و مادر نگران از خرافاتی که هر کی لحظه تحویل سال به کاری مشغول باشه تا آخر سال بیشتر اون کارو انجام میده، مشوش تشریف داشتند



بیست و چهار ماه با فرزندم
